پیش نمایش

اتاق ته راهرو

آن شب در آن شهر غریب آقای عبدی برای استراحت به هتلی رفته بود. روی تختش در اتاق 313 دراز کشیده بود و سعی داشت بخوابد، امّا ناگهان سر و صدای عجیبی از انتهای راهرو به گوشش رسید. سرش را از روی بالش برداشت تا بهتر بشنود، ولی دیگر خبری از آن صدا نبود.

برای همین بی‌خیال موضوع شد و سعی کرد دوباره بخوابد. برای مدّتی همه جا ساکت شد. نفس راحتی کشید و داشت به خواب می‌رفت، که ناگهان دوباره آن صدا در گوشش پیچید و باعث شد که به خودش بلرزد. مثل صدای زوزه‌ای بود که از تهِ چاه می‌آمد. طاقتش را از دست داد. از روی تختش بلند شد و رفت تا از لای در، ببیند در راهرو چه خبر است...

راهرو کاملاً تاریک و خالی از هرگونه آدمی بود، امّا از اتاق تهِ راهرو باری دیگر آن صدای ناله‌مانند را شنید. این بار به‌تر شنید. معلوم بود که صدای یک آدم است!

پیش خودش فکر کرد باید چه کار کند؟ باید به آن‌جا می‌رفت؟ ممکن بود برایش خطر داشته باشد، امّا... آیا باید فرض می‌کرد چیزی نشنیده و تمام این سر و صداها را نادیده می‌گرفت؟

او هرگز نمی‌توانست چنین اجازه‌ای به خودش بدهد، بنابراین از اتاق خارج شد و شروع کرد با قدم‌هایی آرام به سمت آن اتاق نزدیک شود.

هر قدم که در آن تاریکی برمی‌داشت، شدّت ضربان قلبش افزایش می‌یافت و نفسش تنگ‌تر می‌شد. مثل این بود که داشت وزنه‌ای را روی دوش‌هایش حمل می‌کرد که هر لحظه سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شد.

سرانجام به کنار آن اتاق در انتهای راهرو رسید و دوباره آن صدای ناله را شنید. این بار واضح‌تر از قبل. صدای آدمی بود که درخواست کمک می‌کرد.

درنگ نکرد. نفس عمیقی کشید و محتاطانه درب آن اتاق را باز کرد و داخل را دید که آن صحنه را دید...

یک نفر که دست و پایش با طناب بسته شده بود و دور دهانش یک چسب ضخیم بود، داشت تقلّا می‌کرد خودش را از روی صندلی‌ای که به آن بند شده بود جدا کند و در همین حال سر و صدا می‌کرد تا شاید یک نفر به دادش برسد.

آقای عبدی درجا او را شناخت؛ او نگهبانِ هتل بود. دهانش باز مانده بود: «تو...»

فوری به سمتش رفت و... با مُشت گره‌شده‌اش محکم روی صورتش زد، طوری که پخش زمین شد: «لعنتی، تو چه طوری به هوش اومدی؟! چرا سر و صدا می‌کنی؟ نکنه دِلت می‌خواد همه بفهمن که من این‌جام؟!»

و بعد دوباره به نگهبان ماده‌ی بی‌هوشی تزریق کرد تا این که آرام شد. سپس از اتاق بیرون آمد، در را خیلی یواش پشت سرش بست و نگاهی هم به اطراف انداخت تا مبادا کسی سر و صداها را شنیده باشد. بعد با خیال راحت به اتاقش برگشت، نفس راحتی کشید و چشم‌هایش را بست تا بخوابد...

 

 

پدرام شاکری نوا   

- نظرات

برای ارسال نظر، لطفا وارد حساب خود شوید یا ثبت نام نمایید.