همشهری بودن یا همشهری شدن

از نگاه خوانندگان – کامران محرابیان: «اورسن ولز در همشهری کین بزرگ ترین و درخشان ترین فیلمش، شخصیت بزرگی را می سازد که شاید خودش هم دوست دارد مثل او باشد، اما به سرعت از آن متنفر می شود» رزباد،کلمه ای که فیلم روی آن می رقصد، بزرگ ترین عامل تشکیل فیلم نامه است. کلمه…

از نگاه خوانندگان – کامران محرابیان:
«اورسن ولز در همشهری کین بزرگ ترین و درخشان ترین فیلمش، شخصیت بزرگی را می سازد که شاید خودش هم دوست دارد مثل او باشد، اما به سرعت از آن متنفر می شود»
رزباد،کلمه ای که فیلم روی آن می رقصد، بزرگ ترین عامل تشکیل فیلم نامه است. کلمه ای که ابتدای فیلم از دهان بزرگ ترین شخصیت فیلم در هنگام مرگ یعنی چارلی فاستر کین حکایت می شود و ما را با سوالات زیادی تنها می گذارد.رزباد یعنی نرسیدن به آن چیزی که شخصیت اصلی می خواست باشد،رزباد یعنی همشهری نشدن، یعنی از جنس انسان ها نشدن، او تنهاست و محکوم به تنهایی است.
ولی باید به حال فیلمسازان و فیلمنامه نویسان و کلیه عوامل فیلم ها در دنیای امروزی تاسف خورد، آری باید تاسف خورد که گذشته از آن ها جلوتر است، باید تاسف خورد که گذشته از آن ها قوی تر و قدرتمند تر است، باید تاسف خورد که آن ها مساله فیلم و فیلم سازی را درک می کردند، ولی حال این امروزی ها درک نمی کنند.هنوز بعد از گذشت هفتاد و اندی سال همشهری کین سر پاست؛ هم کارگردانی اش سرپاست، هم فیلم نامه اش، هنوز بعد از گذشت این همه سال فیلم نامه ای این قدر ناب فیلم نامه ای این قدر تازه با قصه ای جذاب مشاهده نکرده ام.اما قبل از شروع می خواهم به شخصیت پردازی فیلم دقت کنید، شخصیت پردازی که به شدت دقیق است، شخصیت پردازی که بسیار بلند پروازانه است. چارلی فاستر کین این موجودی که به شخصیت تبدیل می شود با بلند پروازی و بی پروایی نوشته شده است. می خواهم روی این شخصیت پردازی بمانم و تعدادی از شخصیت هایی که در فیلم ها ساخته می شوند را گزینش کنم:جیم مک لوید کارآگاه فیلم (داستان کارآگاهی) یک شخصیت نیک برای مثال است، ببینید فیلم نامه نویس چه قدر دقیق شخصیت پردازی می کند و چند وجهی بودن کارآگاه را به نمایش می گذارد؛ سکانسی که جیم مک لوید در حال بازجویی است و از خیر پسر جوان نمی گذرد و از آن شخصیتی که تا به حال فیلم به ما نشان داده یک پله بالاتر می رود و روی جدیدی از این شخصیت به نمایش در می آید یا شخصیت شین در فیلم بی نظیر و شگفت انگیز جورج استیونس، دقت کنید که اسلاف ما او را به مثابه مسیح، آپولو و هرکول می دانند یا در فیلم کشتن اثر رابرت سیودماک در آنجا هم در ابتدای فیلم شخصیت اصلی یعنی برت لنکستر می میرد و ما با یک شخصیت دیگر مامور بیمه همراه می شویم تا پرده از راز قتل برت لنکستر برداریم در این فیلم شخصیت مامور بیمه کاملا باز می شود و در نمایی حتی با کمک سایه سیاه روی دیوار درون و التهاب او برای پیگیری این ماجرا را نشان می دهد.
اگر این ها را شخصیت می دانیم، پس سرجوخه داس و خانوم زبان شناس و مردی که خرس به آن حمله می کند،شخصیت نیستند.ما با چارلی فاستر کین با این که مرده است، زندگی می کنیم یا زندگینامه او را بررسی می کنیم. ابتدای امر فیلم کوتاهی از زندگی او برایمان نمایش داده می شود، این همان مقدمه ای است که می گویم، می خواهد بگوید ما با این شخصیت کار داریم و از او هم جدا نمی شویم. در جمع روزنامه نگاران،کارگردانی عالی است. فضا تاریک است و هیچکدام از روزنامه نگاران را نمی بینیم و آن ها بین خودشان تصمیمی اتخاذ می کنند تا ماجرای کلمه ای که چارلی فاستر کین در هنگام مرگ به آن اشاره کرده را بیابند؟رزباد، همان چیزی که فقط خود فاستر کین درک می کند و ما بیننده ها اگر فرم و محتوا را بشناسیم، می توانیم درک کنیم.
ببینید اورسن ولز چه قدر کارگردانی بلد است. آن هم در آن سن، از همه کارگردان های هفتاد و هشتاد ساله ی روزگار ما هم جلوتر است، کاراکتر خبرنگار را در هیچکدام از سکانس ها به طور کامل نمی بینیم و او Deep Black است.به این می گویند کارگردانی، او صورت خبرنگار را سیاه می کند برای این که کاراکتر خبرنگار اصلا برایمان مهم نیست اگر نور روی او و کارکتر خبرنگار وضوحیت داشت،آن وقت او باید در طول فیلم باز میشد،باید برایمان شخصیت پردازی می شد که این خبرنگار کیست؟و….اما با این کار نشان می دهد که اصلا کاراکتر خبرنگار زیاد هم ارزش ندارد.
روایت غیر خطی فیلم بسیار قوی است، چارلی فاستر کین مقوم ذات فیلم است یا در پرده های گوناگون با شخصیت فاستر کین آشنا می شویم با او زندگی می کنیم با روایتی ضد خطی با روایتی که اقتضای فیلم نامه است با دلیل این ضد خطی بودن را می بینیم، برایمان برهان می آورد و همه این ها می شود شخصیت هایی که در طول فیلم از زبان آن ها زندگی فاستر کین را برایمان نقل می کنند.در سکانسی از فیلم می فهمیم که او فقط خودش را دوست دارد این را جورف کاتن به او می گوید بیاید کارگردانی را بررسی کنیم در نمایی که جوزف کاتن(آقای لیلاند) مست به روزنامه می آید دقت کنید، دوربین در پایین تر حد خود است نه زوایه دار است و نه … یعنی فرم به ما می گوید: چیزی به پایین ترین حد خود می رسد و آن رابطه دوستی لیلاند و فاستر کین است که به پایین تر حد خود رسیده.یا در ابتدای که فاستر کین و آقای لیلاند وارد دفتر روزنامه تازه خریداری شده می شوند، دقت کنید صاحب فعلی روزنامه آقای لیلاند را به جای کین اشتباه می گیرد، فرم بی نظیر است، اشتباه می گیرد آن هم دریک فرم کمدی اما محتوا چه می گوید(محتوای پیوسته)محتوا می گوید چارلی فاستر کین واقعی نمی تواند جزیی از این مردم باشد که سنگشان را به سینه می زند و مساله اش مردم است.آن ها آقای لیلاند را یکی از خودشان می دانند، ولی چارلی فاستر کین را مثل خودشان نمی دانند. این را چارلی فاستر کین می فهمد، ولی روی خودش نمی آورد، زمانی که اپرا در حال برگزاری است را به یاد آورید از صورت پیر و خرفت او کلوز می گیرد و آن دست زدن عالی است، او با این عقده بزرگ شده که همشهری باشد یک همشهری که مردم او را دوست داشته باشند و پذیرا باشند، اما همه اش ظاهری است، همه اش تصنعی و غیر واقعی .
پوستر ها و پروپاگاندایی که برای ریاست جمهوری فاستر کین استفاده می شود به نوعی پروپاگاندا برای خود ولز است. او به همراه این فیلم بزرگ می شود. او نشان می دهد که فاستر کین شدن نیاز به پروپاگاندا و بزرگ نمایی دارد و این را در اهم سکانس ها به وجود می اورد. دوربین عمق دار است. دوربین عمق داری که ژرف بودن شخصیت فاستر کین را نشان می دهد و این می شود شخصیت پردازی برای یک کاراکتر که در تمامی فیلم به تماشاگر نشان می دهد.کارگردانی در قصر فاستر کین بی نظیر است و کوچکی او در این قصر بزرگ را به خوبی نمایش می گذارد. در آخر فیلم که همسرش می گذارد و می رود هم بی نظیر است. او عصبی از رفتن همسرش نیست. از این که دیگر کسی او را دوست ندارد و دیگر او را نمی خواهد عصبی است.اما بگذارید برای دوستمان هم که شده و می گوید این فیلم فرم ندارد مثال دقیق بیاورم؛ در انتها تماشاگر می ماند و کلمه رزباد، حتی خبرنگار هم آن را نمی فهمد و بی خیالش می شود ،اما زمانی که سورتمه کودکی فاستر کین به کوره آتش می افتد را دقت کنید این جا روی کلمه رزباد و سورتمه قاب را می بندد تا این جا فرم را به خوبی به نمایش می گذارد، اما محتوا! اگر از این قاب محتوایی حاصل نشود نشان می دهد که تماشاگر بی عقل و نابخرد است، رزباد کلمه ای است که او را از تمامی جهات عوض می کند، زندگی او با سورتمه ای که زیر برف جا می ماند عوض می شود و کسی که باعث این قسمت تلخ زندگی فاستر کین است، مادر اوست،فیلم نامه چه قدر دقیق است، می خواهد بازگو کند که در زمان کودکی برای ساخته شدن شخصیتش هیچ اراده ی نداشته و این اراده ی دیگران بوده که بر او وارد شده است.
فاستر کین از آن زندگی انسانی و از آن زندگی که می خواست داشته باشد تا مردماو را یکی از خودشان بدانند، نمی رسد و از آن دور می ماند و به آن همشهری بودن نمی رسد. او همانند چارلی فاستر کین می میرد با تمامی ثروت و مجسمه ها و سورتمه و رزبادش. ( سیارک)

- نظرات

برای ارسال نظر، لطفا وارد حساب خود شوید یا ثبت نام نمایید.