هگل و انقلاب فرانسه

در


به درستی گفته اند که تاریخ و فلسفه در هگل به هم پیوند میخورند، چون او هم یک مورخ فلسفه است و هم یک فیلسوف تاریخ، کسی که تاریخ را نیز عوض کرده است.

علاقه ی هگل به تاریخ مشخص و مسلم است. این علاقه به تاریخ تحت تاثیر عواملی همچون آموزش کلاسیک او در دبیرستانی در آلمان و پس از آن تحصیل در مدرسه ی علوم دینی، توجه او به وقایع معاصر، انقلاب فرانسه، و پیشروی مسئله ی دانش در ایده آلیسم آلمانی میباشد. تاثیر زیاد انقلاب فرانسه را نمیتوان به هیچ رو نادیده گرفت. انقلاب فرانسه رژیم سابق را برانداخت، و در نهایت به شکلی از حکومت جمهوری انجامید که تا به امروز در فرانسه برقرار است. این انقلاب اهمیت زیادی برای شهروند مدرن با حقوق لایتجزا به ارمغان آورد، همان حقوق انسانی. انقلاب همچنین به اقشاری از مردم، مانند یهودیان، که تا آن زمان حق رای نداشتند حق رای داد. این امر موجب جدایی کلیسا و دولت شد، در کشوری که عمدتا کاتولیک بودند.
انقلاب فرانسه موجب تغییرات عمیق و ماندگاری در فلسفه شد. هگل، که در تمام طول عمر خود به سیاست علاقه مند بود، تحلیلی بسیار ظریف از انقلاب فرانسه در کتاب پدیدارشناسی خود بدست داد. او طرفدار ایده آل های انقلاب بود اما با زیاده روی های انقلابی آن مخالف بود . درمقدمه ی خود به سخنرانی هایی در مورد فلسفه ی تاریخ، هگل خاطرنشان میکند که انقلاب ریشه در فکر دارد، بطور دقیقتر ریشه در میل بدون ارجاع به ساخت جامعه ای بر اساس تفکر منطقی آدمی . این نشان میدهد که در کتاب پدیدارشناسی، هگل مسیر انقلاب را در میان دیگر مسیرهای عصر روشنگری قرار میدهد، عصری که در آن ایمان به عقل پرواضح بود، و مسیری دیگر، دیدگاه فوق-عقل گرایی کانت در رابطه با اخلاق.
طبق آرای هگل، اصل روشنگری مخالف ایمان است. تضادی بین ایمان، که به طور طبیعی با ماورا، نامتناهی، دنیای دیگر، و مقولات جهان شمول مرتبط است و عقل، که با اینجا و اکنون، متناهی، این دنیا، و یقین به نفس سر و کار دارد موجود است. مذهب از سطح ماقبل ادراک بر میخیزد، که آن سطح در فلسفه جایی ندارد. هگل ایمان و مذهب را رد نمیکند. او در روشنگری یک درگیری دائم میان ایمان و عقل میبیند که در مفهوم سودمندی به نتیجه میرسد . این مفهوم ارتباطی بین ایمان، که هیچ کارایی ندارد اما شامل حقیقت است، و عقل محض، که شامل خودآگاه هست اما حقیقتی در برندارد، برقرار میسازد.
سودمندی تبدیل به معیاری میشود که هگل توسط آن انقلاب فرانسه را تحلیل میکند. بحث او شامل سه بخش یا قسمت است که عبارتند از آزادی مطلق، ترس، و بیداری فردیت آزاد. آزادی مطلق نشان دهنده ی خویشتن شناسی و خودآگاهی بدن هیچ عامل مخالفی ست، یا به عبارتی عقل محض بدون هیچ اخلالی. عقل محض با پیروی اولیه از ساختار جامعه، مرزها را در هم میشکند و در نتیجه از آنها برمیگذرد، آنچه که هگل آنرا قانون یا هدف مینامد. حال که هیچ عامل مخالفی در برابر عقل وجود ندارد، نیروی مقابله ی جدیدی از تمایز بین آگاهی فردی و آگاهی جهانی شکل میگیرد. چونکه فرد، مادام که خود را در آگاهی جهانی جای میدهد، قانون خود را به شکل ترس تحمیل میکند، که بهترین مثال ترس انقلاب فرانسه است.
هگل، که احتمالا ناپلئون را درنظر دارد، تحلیلی ارائه میدهد که مناسب همه نوع دیکتاتور است. آزادی جهانی، بدون هیچگونه محدودیت، فقط منفی ست، و به قول او هیچ چیز بجز "خشم تخریب" نیست . انقلاب فرانسه اظهارگر عقل محضی ست که هیچ محدودیتی نمیشناسد، و اعمالش برای هیچکس جز خودش قابل فهم نیست. فاقد ارتباط، یا واسطه ی حقیقی بین اصل جهانی محرک عمل، قاعده کلی (اصل کنترل عمل در اصطلاح شناسی کانت)، و عمل منتج از آن میباشد. هگل ادعا دارد که نتیجه ی عقل بدون محدودیت تنها مرگ است. حتی در سطح سیاست، عقل نباید اینطور برداشت شود. چون حکومتی که بدین صورت عمل کند تنها نماینده ی بخشی ست که برنده شده اند ،نه خواسته ی عمومی و در نتیجه نه خواسته ی مردم به طور کلی (به زبان روسو).
هگل خصومتی با مفهوم انقلاب ندارد؛ همچنین خصومتی با رخداد سیاسی انقلاب فرانسه ندارد، که در نطر او ایده ی آزادی را متبادر میکند. برای هگل، تمام مدرنیته بدین معناست که در سطح محسوس و عملی به آزادی نزدیکتر شویم. با این حال او معتقد است که وقتی انقلاب را بر اساس اهدافش ارزیابی میکنیم، واضح است که انقلاب توانایی برآوردن آنها را نداشته است، چونکه خواسته های انقلاب به نقطه ی مقابل خود بدل گشته اند.ترجمه  itrans.ir 

نظرات

در ادامه بخوانید...